تبليغاتX
برگ سبز

نامه


اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی

نبینمت که غریبانه اشک می ریزی!

 

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن!

بخند! اگرچه تو با خنده هم غم انگیزی

 

خزان کجا، تو کجا تک درخت من!باید

که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

 

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند

تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی

 

تو را خدا به زمین هدیه داده،چون باران

که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

 

خدا دلش نمی آمد که از و جان گیرد

وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

!! از BarG | 16:38 | شنبه 18 مهر1388

تا چند

چقدر چله‌نشيني؟ ... چهل ...چهل ... تا چند؟

چقدر جمعه گذشت و نيامدي، سوگند

به دانه دانه تسبيح مادرم، موعود!

كه بي ‌تو هيچ نيامد به ديدنم لبخند

كه روزها همه مثل هم‌اند ـ سرد و سياه ـ

غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام كردند

كشانده‌اند مرا روزها به تنهايي

گمان كنم كه مرا منتظر نمي‌خواهند!

 

تو نيستي و جهانم پر از فراموشي‌ست

جهان عاشقي‌ام را غروب‌ها آكند...

تو نيستي كه قيامت كني به آن قامت

تو نيستي كه درختان به خويش مي‌بالند!

تو نيستي و... چقدر از زمان من باقي‌ست

چقدر بي‌تو بگويم غزل غزل، يك بند

به چشم‌هاي كسي احتياج دارد كه

زند به شاخة ادراك خاكي‌اش پيوند

به چشم‌هاي كسي كه شبيه يك منجي

زلال، آبي، روشن ـ شبيه تو ـ باشند

 

چقدر چله نشيني؟ چقدر ندبه و اشك؟

چقدر بي‌تو سرودن قصيده‌هاي بلند؟

!! از BarG | 21:0 | پنجشنبه 5 شهریور1388

غریبه



یکی می گفت:  

       
وقتی لبخند می زنی

                         
یعنی خسته ای

       
وقتی سکوت می کنی

                    
یعنی، حرف های زیادی برای نگفتن

       
وقتی می روی  

                      
یعنی، جایی برای نماندن

            
وقتی می آیی،

                 
راهی برای رفتن
ولی این روزها با آنکه خسته ای

               
نمی خندی
و در تمامی سکوتت

            
حرفی برای گفتن
با آنکه اینجایی

                      
انگار که سالهاست رفته ای


شاعر علی اکبر صاحب نور

 

!! از BarG | 0:33 | پنجشنبه 25 تیر1388

RSS